صرفا این روزها فقط دارم تجسم میکنم و احساس میکنم این همه تجسم تو مغزم جا نمیشه ..
دلم تنگ شده واسه ی من ِ دیروزم .. واسه منی که پر از غرور بود و سعی کرد غرور رو از خودش دور کنه تا بتونه به آدما نزدیک شه ..
دلم میخواست اون کفش دوزک ه جلو چشام بود و محکم میزدم تو گوشش و میگفتم : ببین ! جواب این همه سال سایه به سایه ت بودن و سکوت کردن و خودی نشون ندادن این نبود .. خوشت میاد یکی با خودت این کارو بکنه ؟؟
- این روزا به همه بدبینم و از همه چیز شاکی و ناراضی .. گاهی هم میشم یه بچه ی حسود که هر چی میشه چوقولیشو به مامانش میکنه .. امروز به ماما گفتم : مسعودم رفت ماما .. من چار پنج سال پیش باید از ایران میرفتم الان میفهمم چه گهی خوردم .. طبق معمول ِ همه ی مامانا شروع کرد قربون ِ دست و پای بلورینم رفتن ولی اینم حالمو خوب نکرد ..
- جدیدن حس میکنم اصرار دارم به بودن آدما .. خوب این اصرار ینی چی ؟میدونم ضرر داره ها اما باز .. اونم آدمایی که تازه اومدن یه جورایی خیلی دیر و زود دارن گم میشن .. انگار این هم خاصیت این برهه از زمانه .
- به طرز شگفت انگیزی امروز احساس ِ حسادت رو بلاخره تجربه کردم (جدا تجربه ی خیلی گهی یه .. )
- دیگه اصراری به عجیب و خاص زندگی کردن ندارم .. دلیلی هم نداره من تو همه ی زمینه ها خبره باشم ..
- امروز یه نفر معنای مستقیم محرمانه (که عربی ِ ) رو به فارسی گفت : سیخکی در گوشی یواشکی ..
-----------
مهم تر از همه اینکه : وقتی یکی میخواد از مسافرت بیاد انگار زمان از نفس افتاده انقدر کنده که دهنت سرویس میشه تا مسافرت از راه برسه .. اما وقتی یه هفته مونده به رفتنش انگار یکی دنبال عقربه ها و ساعت ها کرده .. غصه ی دو برابر با سرعت نور میشینه تو دلت .. بغض میشه تو گلوت .. اشک میشه تو چشمات .. کمرتو خم میکنه ..
دلم تنگ شده واسه ی من ِ دیروزم .. واسه منی که پر از غرور بود و سعی کرد غرور رو از خودش دور کنه تا بتونه به آدما نزدیک شه ..
دلم میخواست اون کفش دوزک ه جلو چشام بود و محکم میزدم تو گوشش و میگفتم : ببین ! جواب این همه سال سایه به سایه ت بودن و سکوت کردن و خودی نشون ندادن این نبود .. خوشت میاد یکی با خودت این کارو بکنه ؟؟
- این روزا به همه بدبینم و از همه چیز شاکی و ناراضی .. گاهی هم میشم یه بچه ی حسود که هر چی میشه چوقولیشو به مامانش میکنه .. امروز به ماما گفتم : مسعودم رفت ماما .. من چار پنج سال پیش باید از ایران میرفتم الان میفهمم چه گهی خوردم .. طبق معمول ِ همه ی مامانا شروع کرد قربون ِ دست و پای بلورینم رفتن ولی اینم حالمو خوب نکرد ..
- جدیدن حس میکنم اصرار دارم به بودن آدما .. خوب این اصرار ینی چی ؟میدونم ضرر داره ها اما باز .. اونم آدمایی که تازه اومدن یه جورایی خیلی دیر و زود دارن گم میشن .. انگار این هم خاصیت این برهه از زمانه .
- به طرز شگفت انگیزی امروز احساس ِ حسادت رو بلاخره تجربه کردم (جدا تجربه ی خیلی گهی یه .. )
- دیگه اصراری به عجیب و خاص زندگی کردن ندارم .. دلیلی هم نداره من تو همه ی زمینه ها خبره باشم ..
- امروز یه نفر معنای مستقیم محرمانه (که عربی ِ ) رو به فارسی گفت : سیخکی در گوشی یواشکی ..
-----------
مهم تر از همه اینکه : وقتی یکی میخواد از مسافرت بیاد انگار زمان از نفس افتاده انقدر کنده که دهنت سرویس میشه تا مسافرت از راه برسه .. اما وقتی یه هفته مونده به رفتنش انگار یکی دنبال عقربه ها و ساعت ها کرده .. غصه ی دو برابر با سرعت نور میشینه تو دلت .. بغض میشه تو گلوت .. اشک میشه تو چشمات .. کمرتو خم میکنه ..
0 commention:
Post a Comment