Dec 13, 2010

لطفا کسی به خوابم نیاید

امشب را تا صبح

به کابوسهایم قول داده ام !

نه به خاطر شعر
نه به خاطر جور دیگر زیستن
خانه من برای دو نفر کوچک بود
به همین خاطر تنها ماندم

Dec 8, 2010

الفبای این روزها برای آیدا

برج مراقبت سلام!
موقعیت خودم را اعلام می کنم:
کمی خسته
مقدار متناوبی زخمی شدم.....

برج مراقبت » سکوت .. کمی سقوطططططططططططط

عجبُ العجیب

دست هایت را از روی گلوی شهر بردار خدا!
نفس های ما
بستگی به بارانی که نمی بارد دارد

---

دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست/!
این چندمین شب است که خوابم نبرده است
رؤیای «تو » مقابل «من » گیج و خط خطی
/در جیغ جیغ گردش خفّاش های پست

 

غربت را حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی و یا جایی پشت لحظه های آشنا همین که عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند کافیست تا تو غریب شوی..

--

مي بوسم و مي گذارم کنار
تمام چيزهايي که ندارم را
دست هات را
عاشقي ات را
همه را
...عادت احمقانه اي ست
چسبيدن به چيزهايي که ندارمشان

مهدیه لطیفی 

عجب هیبتی دارد این شب ..

دلم گریه ی بی احتیاط می خواهد
گریه ی بلند بی ترس و بی سکوت
از همین جا که نشسته ام
تا آنجا که می گویند
کسی نشسته که رشته ی آرزوهایمان را ...


Dec 7, 2010

جایی برای یواشکی هام باز کردم

آفتاب دروغی بزرگ بود
پرده را کشیدم
و به بخاری و مهتابی دل بستم..

قسمت‌ام کنی یک‌شب...راه برویم در کوچه‌خیابان‌های این شهر...جاهایی را که مُردم نشان‌ات بدهم!

کاش بتونم کلی خاطره حک شده رو اینجا بریزم بیرون

 

Sep 3, 2010

لب تر کنی خیس می شوم
در خشکسالی بوسه !....
تمام فنجانهای قهوه دروغ می گفتند
تو بر نمی گردی ،
و حالا که خدای من شده ای ،
...هر چقدر هم که دعا کنم ،
گوشت به حرفهام بدهکار نیست

سر راهت كه مي روي خورشيد را خاموش كن.خوابم مي آيد...

سیگاری آتش بزن /میان لب‌هات بگذار / تا نیمه بکش.باقی‌ش را من می‌سوزم!

 

نه تو آرامم می ‌کنی !نه شعر!نه خواب! نه باد مرا می‌برد!نه مرگ!نه.......

نفس هميشه كشيدني نيست.مي داني؟اين است كه سيگار مي خرم....

 

چقدر خواب ببینم؟

چقدرخواب ببینم که مال من شده ای/وشاه بیت غزل های لال من شده ای/چقدرخواب ببینم که بعدآن همه بغض/جواب حسرت این چندسال من شد ه ای/چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟/تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای/چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم /خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای/هنوزنذرشب جمعه های من این است...................................

Aug 20, 2010

یک ذهن مغشوش نیمه کاره

صرفا این روزها فقط دارم تجسم میکنم و احساس میکنم این همه تجسم تو مغزم جا نمیشه .. 
دلم تنگ شده واسه ی من ِ دیروزم .. واسه منی که پر از غرور بود و سعی کرد غرور رو از خودش دور کنه تا بتونه به آدما نزدیک شه .. 
دلم میخواست اون کفش دوزک ه جلو چشام بود و محکم میزدم تو گوشش و میگفتم : ببین ! جواب این همه سال سایه به سایه ت بودن و سکوت کردن و خودی نشون ندادن این نبود .. خوشت میاد یکی با خودت این کارو بکنه ؟؟


- این روزا به همه بدبینم و از همه چیز شاکی و ناراضی .. گاهی هم میشم یه بچه ی حسود که هر چی میشه چوقولیشو به مامانش میکنه .. امروز به ماما گفتم : مسعودم رفت ماما .. من چار پنج سال پیش باید از ایران میرفتم الان میفهمم چه گهی خوردم .. طبق معمول ِ همه ی مامانا شروع کرد قربون ِ دست و پای بلورینم رفتن ولی اینم حالمو خوب نکرد .. 
- جدیدن حس میکنم اصرار دارم به بودن آدما .. خوب این اصرار ینی چی ؟میدونم ضرر داره ها اما باز .. اونم آدمایی که تازه اومدن یه جورایی خیلی دیر و زود دارن گم میشن .. انگار این هم خاصیت این برهه از زمانه .


- به طرز شگفت انگیزی امروز احساس ِ حسادت رو بلاخره تجربه کردم (جدا تجربه ی خیلی گهی یه .. ) 


- دیگه اصراری به عجیب و خاص زندگی کردن ندارم .. دلیلی هم نداره من تو همه ی زمینه ها خبره باشم .. 


- امروز یه نفر معنای مستقیم محرمانه (که عربی ِ ) رو به فارسی گفت : سیخکی در گوشی یواشکی .. 
-----------
مهم تر از همه اینکه : وقتی یکی میخواد از مسافرت بیاد انگار زمان از نفس افتاده انقدر کنده که دهنت سرویس میشه تا مسافرت از راه برسه .. اما وقتی یه هفته مونده به رفتنش انگار یکی دنبال عقربه ها و ساعت ها کرده .. غصه ی دو برابر با سرعت نور میشینه تو دلت .. بغض میشه تو گلوت .. اشک میشه تو چشمات .. کمرتو خم میکنه ..

Jul 31, 2010

چقدر بی تو از خواب بپرم ؟

نفسهايت را

پُک می زنم ؛

ريه هايم
...
غرق بوسه می شوند...

--

هـرچـنـد نـمـی دانــم خواب هـایـت را بـا کــه شـریـک می شـــــوی امـا هـنـــــوز.... شـریـک تمـام بـی خـوابـی هـای مــــــن تـویـی!

هی درخت سیب کاشتم. هی عکس سیب کشیدم. هی خواب سیب دیدم. اما انگار نه من آدم می شودم و نه تو حـــــــــــــــــــــــوا . . .

Jul 30, 2010

پس لرزه های قلبمو هنوز میشنوم

از همه جا شیفت دیلتت کردم .. از همه جا .. ولی هنوزم وقتی مینویسی آپدیت شد کنارشم مینویسی "سند تو آل " یه جورایی کِرمم میگیره صفحتو باز کنم بخونم شاید یه نشونی از خودم ببینم یا یه نوشته رو به خودم بگیرم .. بعد بازش میکنم و میریزم بهم .. بدجوری .. و هنوزم نفهمیدم به خاطر خودم رفتی و رفتم یا به خاطر خودت ..

- جناب هانیبال میفرماد:ببین واسه تو رفتم سفارت دعا کن بهم ویزا بدن چون من گفتم میخوام زن بگیرم ..تو حتی شده مصلحتی باید زنم شی تا بیای اینجا بعد تو ابرا یی .من هنوز نفهمیدم .. من به تو گفتم میخوام از ایران برم؟؟اگرم بخوام خودم اینجوریم مگه ؟دل خوشی داری ..

پس لرزه های قلبمو هنوز میشنوم